بر خستگی روزانه ام تکیه زده بودم...زندگی را داشتم ورق می زدم...
تو را دیدم...لمست کردم...دستی بر گونه های خیست کشیدم...
لبخندی پر از اشک بر لبانت جاری شد...و من آنگاه در قلمرو تو چشم گشودم...
عشقت همچون صاعقه ای قلب بی جانم را زندگی بخشید...
و تو...همچنان فرمانروای...قلمرو سرزمین منی...شقایق...